Toggle stanza 1
هر که دایم نیست ناپروای عشق
1
هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق
2
عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق
3
جمله چون امروز در خود مانده‌اند
کس چه داند قیمت فردای عشق
4
دیده‌ای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق
5
بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق
6
در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق
7
چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
8
عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نه‌ای دانای عشق
9
چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق
10
در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق
11
خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور