غزل شمارهٔ 448
شاعر: عطار
Toggle stanza 1هر که دایم نیست ناپروای عشق
11
هر که دایم نیست ناپروای عشق
او چه داند قیمت سودای عشق
22
عشق را جانی بباید بیقرار
در میان فتنه سر غوغای عشق
33
جمله چون امروز در خود ماندهاند
کس چه داند قیمت فردای عشق
44
دیدهای کو تا ببیند صد هزار
واله و سرگشته در صحرای عشق
55
بس سر گردنکشان کاندر جهان
پست شد چون خاک زیرپای عشق
66
در جهان شوریدگان هستند و نیست
هر که او شوریده شد شیدای عشق
77
چون که نیست از عشق جانت را خبر
کی بود هرگز تو را پروای عشق
88
عاشقان دانند قدر عشق دوست
تو چه دانی چون نهای دانای عشق
99
چشم دل آخر زمانی باز کن
تا عجایب بینی از دریا عشق
1010
در نشیب نیستی آرام گیر
تا برآرندت به سر بالای عشق
1111
خیز ای عطار و جان ایثار کن
زانکه در عالم تویی مولای عشق

