غزل شمارهٔ 151
Toggle stanza 1چون نظر بر روی جانان اوفتاد
11
چون نظر بر روی جانان اوفتاد
آتشی در خرمن جان اوفتاد
22
روی جان دیگر نبیند تا ابد
هر که او در بند جانان اوفتاد
33
ذرهای خورشید رویش شد پدید
ولوله در جن و انسان اوفتاد
44
جان انس از شوق او آتش گرفت
پس از آنجا در دل جان اوفتاد
55
کرد تابان ، بیرخ او آفتاب
لاجرم در قید تاوان اوفتاد
66
هر که مویی سرکشید از عشق او
بی سر آنجا چون گریبان اوفتاد
77
هر کجا نقش نگاری پای بست
تا ابد در دست رضوان اوفتاد
88
وانکه را رنگی و بویی راه زد
در حجاب سخت خذلان اوفتاد
99
چون وصالش دانهای بر دام بست
مرغ دل در دام هجران اوفتاد
1010
بی سر و بن دید عاشق راه او
بی سر و بن در بیابان اوفتاد
1111
راز عشقش عالمی بی منتهاست
ظن مبر کین کار آسان اوفتاد
1212
تا به کلی بر نخیزی از دو کون
محرم این راز نتوان اوفتاد
1313
چون رهی بس دور و بس دشوار بود
لاجرم عطار حیران اوفتاد

