غزل شمارهٔ 427
Toggle stanza 1عشق آن باشد که غایت نبودش
11
عشق آن باشد که غایت نبودش
هم نهایت هم بدایت نبودش
22
تا به کی گویم که آنجا کی رسم
کی بود کی چون نهایت نبودش
33
گر هزاران سال بر سر میروی
همچنان میرو که غایت نبودش
44
گر فرو استد کسی مرتد شود
بعد از آن هرگز هدایت نبودش
55
گر فرود آید به یک دل ذرهای
تا به صد عالم سرایت نبودش
66
صد هزاران خون بریزد همچو باد
زانکه چون آتش حمایت نبودش
77
نیستی خواهد که از هر نیک و بد
از کسی شکر و شکایت نبودش
88
تو مباش اصلا که اندر حق تو
تا تو میباشی عنایت نبودش
99
هر که بی پیری ازینجا دم زند
کار بیرون از حکایت نبودش
1010
بر پی پیری برو تا پی بری
کانکه تنها شد کفایت نبودش
1111
وانکه پیری میکشد بی دیدهای
زین بتر هرگز جنایت نبودش
1212
چون نبیند پیر ره را گام گام
کور باشد این ولایت نبودش
1313
سلطنت کی یابد ای عطار پیر
تا رعیت را رعایت نبودش

