غزل شمارهٔ 276
Toggle stanza 1لعل تو به جان فزایی آمد
11
لعل تو به جان فزایی آمد
چشم تو به دلربایی آمد
22
چون صد گرهم فتاد در کار
زلفت به گرهگشایی آمد
33
با زنگی خال تو که بر ماه
در جلوهٔ خودنمایی آمد
44
در دیدهٔ آفتاب روشن
چون نقطهٔ روشنایی آمد
55
با چشم تو میبباختم جان
چون چشم تو دردغایی آمد
66
بگریخت دلم ز چشم تو زود
وآواره ز بی وفایی آمد
77
در حلقهٔ زلفت آن دم افتاد
کز چشم تواش رهایی آمد
88
هرگاه که بگذری به بازار
گویند به جان فزایی آمد
99
یکتایی ماه شق شد از رشک
تا سرو تو در دوتایی آمد
1010
بنشین و دگر مرو اگرچه
در کار تو صد روایی آمد
1111
دانی نبود صواب اسلام
آنجا که بت ختایی آمد
1212
بردی دلم و بحل بکردم
واشکم همه در گوایی آمد
1313
در کار من جدا فتاده
چندین خلل از جدایی آمد
1414
بیگانه مباش زانکه عطار
پیش تو به آشنایی آمد

