غزل شمارهٔ 540
Toggle stanza 1از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
11
از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزم
گویم نچنانم که دگربار بسوزم
22
بیم است که از آه دل سوخته هر شب
نه پردهٔ افلاک به یکبار بسوزم
33
زان با من دلسوخته اندک به نسازی
تا من ز غم عشق تو بسیار بسوزم
44
دانی که ز تر دامنی و خامی خود من
چندان که بسوزم نه به هنجار بسوزم
55
ترسم که اگر سوخته خواهند من خام
در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم
66
تا چند تنم پردهٔ پندار به خود بر
وقت است که این پردهٔ پندار بسوزم
77
ای ساقی جان جام می آور تو به پیشم
تا خرقه براندزم و زنار بسوزم
88
آن به که به یک آتش دل وقت سحرگاه
هرجا که حجابی است به یکبار بسوزم
99
بوی جگر سوخته خواهی ز دم من
در سوختگی تا که چو عطار بسوزم

