غزل شمارهٔ 54
Toggle stanza 1پی آن گیر کاین ره پیش بردست
11
پی آن گیر کاین ره پیش بردست
که راه عشق پی بردن نه خردست
22
عدو جان خویش و خصم تن گشت
در اول گام هرک این ره سپردست
33
کسی داند فراز و شیب این راه
که سرگردانی این راه بردست
44
گهی از چشم خود خون میفشاندست
گهی از روی خود خون میستردست
55
گرش هر روز صد جان میرسیدست
صد و یک جان به جانان میسپردست
66
دلش را صد حیات زنده بودست
اگر آن نفس یک ساعت بمردست
77
ز سندانی که بر سر میزنندش
قدم در عشق محکمتر فشردست
88
کسی چون ذره گردد این هوا را
که دم اندر هوای خود شمردست
99
بسا آتش که چون اینجا رسیدست
شدست آبی و همچون یخ فسردست
1010
بسا دریا کش پاکیزه گوهر
که اینجا قطرهای آبش ببردست
1111
مشو پیش صف ای نه مرد و نه زن
که خفتان تو اطلس نیست بردست
1212
مده خود را ز پری این تهی باد
که در جام تو نه صاف و نه دردست
1313
درین وادی دل وحشی عطار
ز حیرت جلفتر زان مرد کردست

