غزل شمارهٔ 240
Toggle stanza 1در صفت عشق تو ، شرح و بیان نی رسد
11
در صفت عشق تو ، شرح و بیان نی رسد
عشق تو ، خود عالمی ست ، عقل در آن نی رسد
22
آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست
گرچه بگویم بسی ، سوی زبان نی رسد
33
جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد
تاختنیِّ دو کُون ، در پیِ جان نی رسد
44
گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه
سویِ تو بی نورِ تو ، کس به نشان نی رسد
55
عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست
در اثر درد تو ، هر دو جهان نی رسد
66
بادیهٔ عشق تو بادیهای است بیکران
پس به چنین بادیه کس به کران نی رسد
77
سوی تو عطار را مویکشان برد عشق
بی خبری سوی تو ، موی کشان نی رسد

