غزل شمارهٔ 570
Toggle stanza 1رفت وجودم به عدم چون کنم
11
رفت وجودم به عدم چون کنم
هیچ شدم هیچ نیم چون کنم
22
تو همه من هیچ به هم هر دو را
چون به هم اندازم وضم چون کنم
33
با منی و من ز توام بی خبر
با تو بهم بی تو بهم چون کنم
44
ای غم عشق تو مرا سوخته
سوختهام بی تو ز غم چون کنم
55
واقعهٔ عشق توام زنده کرد
یکدم ازین واقعه کم چون کنم
66
گرچه بسی گرم تر از آتشم
در طلب خویش علم چون کنم
77
در هوست سر چو درانداختم
پیشکشت سر چو قلم چون کنم
88
چون نتوان کرد ز تو صورتی
صورت محض است صنم چون کنم
99
ای همه بر هیچ ز تو چون بود
نقش پی نقش رقم چون کنم
1010
کی به دمم نرم شوی زانکه تو
موم نهای نرم بدم چون کنم
1111
ره به درنگ است و درم سوی تو
من نه درنگ و نه درم چون کنم
1212
چون نه مقرم من و نه منکرم
بر سخنی لا و نعم چون کنم
1313
در حرم عشق چو نامحرمم
نیست مرا ره به حرم چون کنم
1414
بر صفت شمع گرفتست سوز
فرق سرم تا به قدم چون کنم
1515
تا بودم یک سر موی از وجود
عزم بیابان عدم چون کنم
1616
بازوی جود است کمال فرید
فربهیش هست ورم چون کنم

