غزل شمارهٔ 659
Toggle stanza 1بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
11
بیم است که صد آه برآرم ز جگر من
تا بی تو چرا میبرم این عمر به سر من
22
آگاه از آنم که به جز تو دگری نیست
و آگاه نیم از بد و از نیک دگر من
33
عمری ره تو جستم و چون راه ندیدم
کم آمدم آنجا ز سگ راهگذر من
44
دل سوخته زانم که کنون از سرخامی
کردم همه کردار نکو زیر و زبر من
55
در کوی خرابات و خرافات فتادم
وآنگاه بشستم به میی دامنتر من
66
پر کردم از اندوه به یک کوزهٔ دردی
هر لحظه کناری ز خم خونجگر من
77
وامروز درین حادثه دانی به چه مانم
در نزع فرومانده چون شمع سحر من
88
مردان چو نگین مانده در حلقهٔ معنی
وز حلقه به درمانده چو حلقه به در من
99
ای دوست به عطار نظر کن که ندارم
جز بی خبری از ره تو هیچ خبر من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تمثال فنایم چه نشان؟ کو اثر من
خودبین نتوان یافتن آیینهگر من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2516
زین شکر که تا کوی تو شد راهبر من
چون آبله در پای من افتاد سرمن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
لب تشنگی حرص ندارد جگر من
خشک از قدح شیر برآید شکر من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6430
ای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25

