غزل شمارهٔ 134
Toggle stanza 1بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت
11
بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت
مست می عشق شد، وز تو شرابی نیافت
22
داشتم امید آنک بو که در آیی به خواب
عمر شد و دل ز هجر خون شد و خوابی نیافت
33
تشنهٔ وصل تو دل چون به درت کرد روی
ماند به در حلقهوار وز درت آبی نیافت
44
دل ز تو بیهوش شد دیده برو زد گلاب
زانکه به از آب چشم دیده گلابی نیافت
55
چند زند بر نمک یار دلم گوییا
به ز دل عاشقان هیچ کبابی نیافت
66
دل چو ز نومیدیت زود فرو شد به خود
خود ز میان برگرفت هیچ نقابی نیافت
77
گفتمش آخر چه شد کاین دل من روز و شب
سوی تو آواز داد وز تو خطابی نیافت
88
گفت مرا خواندهای لیک نه از جان و دل
هر که ز جانم نخواند هیچ جوابی نیافت
99
در ره ما هر که را سایهٔ او پیش اوست
از تف خورشید عشق تابش و تابی نیافت
1010
گر تو خرابی ز عشق جان تو آباد شد
زانکه کسی گنج عشق جز به خرابی نیافت
1111
تا دل عطار دید هستی خود را حجاب
رهزن خود شد مقیم تا که حجابی نیافت

