غزل شمارهٔ 139
Toggle stanza 1ای زلف تو دام و دانه خالت
11
ای زلف تو دام و دانه خالت
هر صید که میکنی حلالت
22
خورشید دراوفتاده پیوست
در حلقهٔ دام شب مثالت
33
همچون نقطی سیه پدیدار
بر چهرهٔ آفتاب خالت
44
دل فتنهٔ طرهٔ سیاهت
جان تشنهٔ چشمهٔ زلالت
55
از عالم حسن دایه لطف
آورده به صد هزار سالت
66
رخ زرد و کبود جامه خورشید
سرگشتهٔ ذرهٔ وصالت
77
تو خفته و اختران همه شب
مبهوت بمانده در جمالت
88
تو ماه تمامی و عجب آنک
انگشت نمای شد هلالت
99
مرغی عجبی که مینگنجد
در صحن سپهر پر و بالت
1010
چون در تو توان رسید چون کس
هرگز نرسید در خیالت
1111
پی گم کردی چنانکه هرگز
کس پی نبرد به هیچ حالت
1212
خواهد که بسی بگوید از تو
عطار ولی بود ملالت

