غزل شمارهٔ 135
شاعر: عطار
Toggle stanza 1هر دل که ز عشق بی نشان رفت
11
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
در پردهٔ نیستی نهان رفت
22
از هستی خویش پاک بگریز
کین راه به نیستی توان رفت
33
تا تو نکنی ز خود کرانه
کی بتوانی ازین میان رفت
44
صد گنج میان جان کسی یافت
کین بادیه از میان جان رفت
55
راهی که به عمرها توان رفت
مرد ره او به یک زمان رفت
66
هان ای دل خفته عمر بگذشت
تا کی خسبی که کاروان رفت
77
ای جان و جهان چه مینشینی
برخیز که جان شد و جهان رفت
88
از جملهٔ نیستان این راه
آن برد سبق که بی نشان رفت
99
چون نیستی از زمین توان برد
کی هست توان بر آسمان رفت
1010
محتاج به دانهٔ زمین بود
مرغی که ز شاخ لامکان رفت
1111
عطار چو ذوق نیستی یافت
از هستی خویش بر کران رفت

