غزل شمارهٔ 67
Toggle stanza 1شمع رویت ختم زیبایی بس است
11
شمع رویت ختم زیبایی بس است
عالمی پروانه، سودایی بس است
22
چشم بر روی تو دارم از جهان
گر سوی من چشم بگشایی بس است
33
گرچه رویت کس سر مویی ندید
گر سر موییم بنمایی بس است
44
من نمیدارم ز تو درمان طمع
درد بر دردم گر افزایی بس است
55
تا قیامت ذرهای اندوه تو
مونس جانم به تنهایی بس است
66
گر توانایی ندارم در رهت
زاد راهم، ناتوانایی بس است
77
گر ز عشقت عافیت میپرسدم
عافیت چه کنم، که رسوایی بس است
88
دوش عشقش تاختن آورد و گفت
از توام ای رند هرجایی بس است
99
در قلندر چند قرائی کنی
نقد جان درباز، قرائی بس است
1010
هست زنار نفاقت چارکَرد
گر مسلمانی ز ترسایی بس است
1111
ختم کن اسرار گفتن ای فرید
چون بسی گفتی ز گویایی بس است

