غزل شمارهٔ 174
Toggle stanza 1دلی کز عشق او دیوانه گردد
11
دلی کز عشق او دیوانه گردد
وجودش با عدم همخانه گردد
22
رخش شمع است و عقل ار عقل دارد
ز عشق شمع او دیوانه گردد
33
کسی باید که از آتش نترسد
به گرد شمع چون پروانه گردد
44
به شکر آنکه زان آتش بسوزد
همه در عالم شکرانه گردد
55
کسی کو بر وجود خویش لرزد
همان بهتر که در کاشانه گردد
66
اگر بر جان خود لرزد پیاده
به فرزینی کجا فرزانه گردد
77
بخیلی کو به یک جو زر بمیرد
چرا گرد مقامرخانه گردد
88
چو ماهی آشنا جوید درین بحر
بکل از خاکیان بیگانه گردد
99
چو در دریا فتاد آن خشک نانه
مکن تعجیل تا ترنانه گردد
1010
اگر تو دم زنی از سر این بحر
دل خونابه را پیمانه گردد
1111
بسی افسون کند غواص دریا
که در دم داشتن مردانه گردد
1212
اگر در قعر دریا دم برآرد
همه افسون او افسانه گردد
1313
درین دریا دل پر درد عطار
ندانم مرد گردد یا نگردد
زمین

