غزل شمارهٔ 377
Toggle stanza 1هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
11
هنگام صبوح آمد ای هم نفسان خیزید
یاران موافق را از خواب برانگیزید
22
یاران همه مشتاقند در آرزوی یک دم
می در فکن ای ساقی از مست نپرهیزید
33
جامی که تهی گردد از خون دلم پر کن
وانگه می صافی را با درد میامیزید
44
چون روح حقیقی را افتاد می اندر سر
این نفس بهیمی را از دار در آویزید
55
خاکی که نصیب آمد از جور فلک ما را
آن خاک به چنگ آرید بر فرق فلک ریزید
66
یاران قدیم ما در موسم گل رفتند
خون جگر خود را از دیده فرو ریزید
77
عطار گریزان است از صحبت نا اهلان
گر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید

