غزل شمارهٔ 309
Toggle stanza 1زلف شبرنگش شبیخون میکند
11
زلف شبرنگش شبیخون میکند
وز سر هر موی صد خون میکند
22
نیست در کافرستان مویی روا
آنچه او زان موی شبگون میکند
33
زلف او کافتاده بینم بر زمین
صید در صحرای گردون میکند
44
زلف او چون از درازی بر زمین است
تاختن بر آسمان چون میکند
55
زلف او لیلی است و خلقی از نهار
از سر زنجیر مجنون میکند
66
آنچه رستم را سزد بر پشت رخش
زلف او بر روی گلگون میکند
77
این چه باشد کرد و خواهد کرد نیز
تا نپنداری که اکنون میکند
88
روی او کافاق یکسر عکس اوست
هر زمانی رونق افزون میکند
99
گر کند یک جلوه خورشید رخش
عرش را با خاک هامون میکند
1010
ذرهای عکس رخش دعوی حسن
از سر خورشید بیرون میکند
1111
از سر یک مژه چشم ساحرش
چرخ را در سینه افسون میکند
1212
یارب ابروی کژش بر جان من
راست اندازی چه موزون میکند
1313
عقل کل در حسن او مدهوش شد
کز لبش در باده افیون میکند
1414
گر سخن گوید چو موسی هر که هست
دایمش از شوق هارون میکند
1515
ور بخندد جملهٔ ذرات را
با زلال خضر معجون میکند
1616
گر بگویم قطرههای اشک من
خندهٔ او در مکنون میکند
1717
هر زمان زیباتر است او تا فرید
وصف او هر دم دگرگون میکند

