غزل شمارهٔ 510
Toggle stanza 1تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم
11
تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم
تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم
22
چندان که فکر کردم چندان که ذکر گفتم
چندان که ره سپردم بیرون ز تو ندیدم
33
تا کی به فرق پویم جمله تویی چگویم
چون با منی چه جویم اکنون بیارمیدم
44
عمری به سر دویدم گفتم مگر رسیدم
با دست هرچه دیدم جز باد میندیدم
55
فریاد من از آن است کاندر پس درم من
دربسته ماند بر من وز دست شد کلیدم
66
عطار را به کلی از خویشتن فنا کن
چون در فنای عشقت ذوق بقا چشیدم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم
از خود شدم مبرا، وانگه به خود رسیدم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 168
عاشق با بود نابود آرمیده بود و در خلوتخانه شهود آسوده، هنوز روی معشوق ندیده که نغمۀ- کن- اورا از خواب عدم برانگیخت، از سماع آن نغمه او را وجدی ظاهر گشت، از آن وجد وجودی یافت، ذوق آن نغمه در سرش افتاد. عشق شوری در نهاد ما نهاد.
مصراع: والاذن تعشق قبل العین احیاناً.
عراقیلمعاتلمعۀ هژدهم

