غزل شمارهٔ 126
شاعر: عطار
Toggle stanza 1در عشق تو عقل سرنگون گشت
11
در عشق تو عقل سرنگون گشت
جان نیز خلاصهٔ جنون گشت
22
خود حال دلم چگونه گویم
کان کار به جان رسیده چون گشت
33
بر خاک درت به زاری زار
از بس که به خون بگشت خون گشت
44
خون دل ماست یا دل ماست
خونی که ز دیدهها برون گشت
55
درمان چه طلب کنم که عشقت
ما را سوی درد رهنمون گشت
66
آن مرغ که بود زیرکش نام
در دام بلای تو زبون گشت
77
لختی پر و بال زد به آخر
از پای فتاد و سرنگون گشت
88
تا دور شدم من از در تو
از ناله دلم چو ارغنون گشت
99
تا قوت عشق تو بدیدم
سرگشتگیم بسی فزون گشت
1010
تا درد تو را خرید عطار
قد الفش بسان نون گشت
1111
عطار که بود کشتهٔ تو
دریاب که کشتهتر کنون گشت

