غزل شمارهٔ 266
Toggle stanza 1عشقت ایمان و جان به ما بخشد
11
عشقت ایمان و جان به ما بخشد
لیک بیعلتی عطا بخشد
22
نیست علت که ملک صد سلطان
در زمانی به یک گدا بخشد
33
گر همه طاعتی به جای آری
هر یکی را صدت جزا بخشد
44
لیک گنجی که قسم عشاق است
عشق بی چون و بی چرا بخشد
55
نیست کس را خبر که پرتو عشق
به کجا آید و کجا بخشد
66
ذرهای گر ز پرده در تابد
شرق تا غرب کیمیا بخشد
77
گر بقا بیندت فنا کندت
ور فنا بایدت بقا بخشد
88
هر نفس صد هزار خاک شوند
تا چنین دولتی کرا بخشد
99
چون ببازی تو جمله تو بر تو
گر تو بی تو شوی تو را بخشد
1010
گر تو را چشم راه بین است بران
راه چشم تو را ضیا بخشد
1111
وگرت چشم تیرگی دارد
راهت از گرد توتیا بخشد
1212
همچو نی شو تهی ز دعوی و لاف
تا دمت روح را صفا بخشد
1313
گر بسوزی ز شعله نور دهد
ور بسازی بسی نوا بخشد
1414
گر درین ره فرید کشته شود
اولین گام خونبها بخشد

