غزل شمارهٔ 473
Toggle stanza 1از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام
11
از بس که روز و شب غم بر غم کشیدهام
شادی فکندهام غم بر غم گزیدهام
22
شادی به روی غم که غمم غمگسار گشت
کم غم چو روی شادی عالم بدیدهام
33
گر نیز شادی است درین آشیان غم
من شادیی ندیدهام اما شنیدهام
44
کس را مباد با من و با درد من رجوع
زیرا که درد عشق مسلم خریدهام
55
تا کی ز درد عشق زنم لاف چون ز نفس
دایم به دل رمیده به تن آرمیدهام
66
هرگز دمی نیافتهام هیچ فرصتی
چندانکه با سگان طبیعت چخیدهام
77
گرچه قدم نداشتهام در مقام عدل
باری ز اهل ظلم قدم در کشیدهام
88
در گوشهای نشسته بسی خون بخوردهام
بر جایگه فسرده بسی ره بریدهام
99
عمرم گذشت در بچه طبعی و من هنوز
از حرص و آز چون بچهٔ نا رسیدهام
1010
هر روز در خزانهٔ عطار کمتر است
دری که از سفینهٔ دانش گزیدهام
زمین

