غزل شمارهٔ 386
Toggle stanza 1اگر خورشید خواهی سایه بگذار
11
اگر خورشید خواهی سایه بگذار
چو مادر هست شیر دایه بگذار
22
چو با خورشید همتک میتوان شد
ز پس در تک زدن چون سایه بگذار
33
چو همسایه است با جان تو جانان
بده جان و حق همسایه بگذار
44
تو را سرمایهٔ هستی بلایی است
زیانت سود کن سرمایه بگذار
55
چو مردان جوشن و شمشیر برگیر
نهای آخر چو زن پیرایه بگذار
66
فلک طشت است و اختر خایه در طشت
خیال علم طشت و خایه بگذار
77
فروتر پایهٔ تو عرش اعلاست
تو برتر رو فروتر پایه بگذار
88
فرید از مایهٔ هستی جدا شد
تو هم مردی شو و این مایه بگذار

