غزل شمارهٔ 208
Toggle stanza 1عزم خرابات بیفنا نتوان کرد
11
عزم خرابات بیفنا نتوان کرد
دست به یک درد بی صفا نتوان کرد
22
چون نه وجود است نه عدم به خرابات
لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد
33
شاه مباش و گدا مباش که آنجا
هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد
44
گم شدن و بیخودی است راه خرابات
توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد
55
هر که ز خود محو گشت در بن این دیر
وعدهٔ اثبات او وفا نتوان کرد
66
سایه که در قرص آفتاب فرو شد
تا به ابد چارهٔ بقا نتوان کرد
77
لا شو اگر عزم میکنی تو به بالا
زانکه چنین عزم جز به لا نتوان کرد
88
گر قدری عمر بیحضور کنی فوت
تا به ابد آن قدر قضا نتوان کرد
99
خود قدری نیست این قدر که جهان است
ترک جهانی به یک خطا نتوان کرد
1010
گر ز خرابات درد قسم تو آید
تا ابد الابدش دوا نتوان کرد
1111
چون به خرابات حاجت تو حضور است
حاجت تو بی میی روا نتوان کرد
1212
یار عزیز است خاصه یار خرابات
در حق یاری چنین ریا نتوان کرد
1313
هم نفسی دردکش اگر به کف آری
دامن او یک نفس رها نتوان کرد
1414
تا که نگردد فرید درد کش دیر
قصه دردی کشان ادا نتوان کرد

