غزل شمارهٔ 172
Toggle stanza 1بودی که ز خود نبود گردد
11
بودی که ز خود نبود گردد
شایستهٔ وصل زود گردد
22
چوبی که فنا نگردد از خود
ممکن نبود که عود گردد
33
این کار شگرف در طریقت
بر بود تو و نبود گردد
44
هرگه که وجود تو عدم گشت
حالی عدمت وجود گردد
55
ای عاشق خویش وقت نامد
کابلیس تو در سجود گردد
66
دل در ره نفس باختی پاک
تا نفس تو جفت سود گردد
77
دل نفس شد و شگفتت آید
گر یک علوی جهود گردد
88
هر دم که به نفس می برآری
در دیدهٔ دل چو دود گردد
99
بی شک دل تو از آن چنان دود
کوری شود و کبود گردد
1010
عطار بگفت آنچه دانست
باقی همه بر شنود گردد

