غزل شمارهٔ 433
Toggle stanza 1هر مرد که نیست امتحانش
11
هر مرد که نیست امتحانش
خوابی و خوری است در جهانش
22
میخفتد و میخورد شب و روز
تا مغز بود در استخوانش
33
فربه کند از غرور پهلو
تا نام نهند پهلوانش
44
مرد آن باشد که همچو شمعی
آتش بارد ز ریسمانش
55
از بسکه در امتحان کشندش
پیدا گردد همه نهانش
66
چون پاک شود ز هرچه دارد
آنگاه نهند در میانش
77
صد مغز یقین دهندش آنگاه
در پوست کشند از گمانش
88
تا هیچ فریفته نگردد
ایمن نبود ز مکر جانش
99
چون پاک شد از دو کون کلی
آیند دو کون میهمانش
1010
نقدیش بود که مثل نبود
در هفت زمین و آسمانش
1111
دانی تو که آن چه نقش یابد
تا خرج کنند جاودانش
1212
تو جوهر مرد کی شناسی
نا کرده هزار امتحانش
1313
در هر صفتش بجوی صد بار
در علم مبین و در عیانش
1414
گر قلب بود بدر برون کن
ور نی بنشین بر آستانش
1515
مردی که تو را به خویش خواند
در حال ز پیش خود برانش
1616
وان مرد که از تو میگریزد
گنجی است درون خاکدانش
1717
وان کو نگریزد از تو با تو
چون باد ز پس شوی دوانش
1818
این هم رنگ است و میتوان کرد
رسوای زمانه هر زمانش
1919
شرحت دادم که بی نشان کیست
بپذیر چو جان بدین نشانش
2020
خاک ره او به چشم درکش
کز سود تو بِه بود زیانش
2121
زیبا محکی نهاد عطار
زین شرح که رفت بر زبانش
زمین

