غزل شمارهٔ 415
Toggle stanza 1آفتاب عاشقان روی تو بس
11
آفتاب عاشقان روی تو بس
قبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس
22
ترکتاز هر دو عالم را به حکم
یک گره از زلف هندوی تو بس
33
آب حیوان را برای قوت جان
یک شکر از درج لولوی تو بس
44
جملهٔ عشاق را سرمایهها
طاق آوردن ز ابروی تو بس
55
صد سپاه عقل پیش اندیش را
یک خدنگ از جزع جادوی تو بس
66
شیرمردان را شکار آموختن
از خیال چشم آهوی تو بس
77
آنکه او بر باد خواهد داد دل
یک وزیدن بادش از سوی تو بس
88
در ره تاریک زلفت عقل را
روشنی یک ذره از روی تو بس
99
درگذشتم از سر هر دو جهان
زانکه ما را یک سر موی تو بس
1010
گر ز عطارت بدی دیدی بپوش
عذر خواهش روی نیکوی تو بس

