غزل شمارهٔ 143
Toggle stanza 1ای مُشکِ ختا ، خطِ سیاهت
11
ای مُشکِ ختا ، خطِ سیاهت
خورشید درم خرید ماهت
22
هرگز به خطا خطی نیفتاد
سر سبزتر از خط سیاهت
33
در عالم حسن پادشاهی
جان همه عاشقان سپاهت
44
چون بنده شدند پادشاهانت
مینتوان خواند پادشاهت
55
گردان گردان سپهر سرکش
جویان جویان ز دیر گاهت
66
بر خاک از آن فتاد خورشید
تا ذره بود ز خاک راهت
77
چون چین قبا به هم درافتند
عشاق چو کژ نهی کلاهت
88
در عشق تو زهد چون توان کرد
چون کس نرسد به یک گناهت
99
بس آه که عاشقانت کردند
دل نرم نشد ز هیچ آهت
1010
هرگز نرسد ور آن همه آه
درهم بندی به بارگاهت
1111
آن دم که ز پرده رخ نمایی
صد فتنه نشسته در پناهت
1212
وانگه که ز لب شکر گشایی
صد خوزستان زکات خواهت
1313
گر تو شکری دهی به عطار
این صدقه فتد به جایگاهت
زمین

