غزل شمارهٔ 365
Toggle stanza 1گر رخ او ذرهای جمال نماید
11
گر رخ او ذرهای جمال نماید
طلعت خورشید را زوال نماید
22
ور ز رخش لحظهای نقاب برافتد
هر دو جهان بازی خیال نماید
33
ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید
نیست عجب گر ضعیف حال نماید
44
مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش
کفر نیارد مرا محال نماید
55
هر که به عشقش فروخت عقل به نقصان
جمله نقصان او کمال نماید
66
دوش غمش خون من بریخت و مرا گفت
خون توام چشمه زلال نماید
77
عشق حرامت بود اگر تو ندانی
کین همه خونها مرا حلال نماید
88
در دهن مار نفس در بن چاه است
هر که درین راه جاه و مال نماید
99
گر تو درین راه خاک راه نگردی
خاک تو را زود گوشمال نماید
1010
چند چو طاوس در مقابل خورشید
مرغ وجود تو پر و بال نماید
1111
درنگر ای خودنمای تا سر مویی
هر دو جهان پیش آن جمال نماید
1212
هر که درین دیرخانه دردکش افتاد
کور شود از دو کون و لال نماید
1313
دیر که دولت سرای عالم عشق است
دردکشی در هزار سال نماید
1414
مثل و مثالم طلب مکن تو درین دیر
کاینه عطار را مثال نماید

