غزل شمارهٔ 81
Toggle stanza 1هر شور و شری که در جهان است
11
هر شور و شری که در جهان است
زان غمزهٔ مست دلستان است
22
گفتم لب اوست جان، خرد گفت
جان چیست مگو چه جای جان است
33
وصفش چه کنی که هرچه گویی
گویند مگو که بیش از آن است
44
غمهاش به جان اگر فروشند
میخر که هنوز رایگان است
55
در عشق فنا و محو و مستی
سرمایهٔ عمر جاودان است
66
در عشق چو یار بی نشان شو
کان یار لطیف بینشان است
77
تو آینهٔ جمال اویی
و آیینهٔ تو همه جهان است
88
ای ساقی بزم ما سبک خیز
می ده که سرم ز می گران است
99
در جام جهاننمای ما ریز
آن باده که کیمیای جان است
1010
ای مطرب ساده ساز بنواز
کامشب شب بزم عاشقان است
1111
از رفته و نامده چه گویم؟
چون حاصل عمرم این زمان است
1212
ما را سر بودن جهان نیست
ما را سر یار مهربان است
1313
این کار نه کار توست خاموش
کاین راه به پای رهروان است
1414
کاری است بزرگ راه عطار
وین کار نه بر سر زبان است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
یاقوت لب تو قوت جان است
وصل تو حیات جاودان است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 144
این باد بهار بوستان است؟
یا بوی وصالِ دوستان است؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 79
این خط شریف از آن بنان است
وین نقل حدیث از آن دهان است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
عشق تو قلاوز جهان است
سودای تو رهنمای جان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 83
تا عشق تودر میان جان است
جان بر همه چیز کامران است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 84

