غزل شمارهٔ 141
Toggle stanza 1ای بی نشان محض نشان از که جویمت
11
ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت
22
تو گم نهای و گمشدهٔ تو منم ولیک
نایافت یافت مینتوان ، از که جویمت
33
دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف
من گمشده درین دو میان از که جویمت
44
پیدا بسی بجستمت اما نیافتم
اکنون مرا بگو که نهان از که جویمت
55
چون در رهت یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقین و گمان از که جویمت
66
در بحر بی نهایت عشقت چو قطرهای
گم شد نشانِ من ، به نشان از که جویمت
77
تا بو ، که بویی از تو بیابد ، دلم چو جان
بیرون شد از زمان و مکان از که جویمت
88
در جست و جوی تو دلم از پرده اوفتاد
ای در درون پردهٔ جان از که جویمت
99
عطار اگرچه یافت به عین یقین تورا
ای بس عیان به عین عیان از که جویمت

