غزل شمارهٔ 258
شاعر: عطار
Toggle stanza 1جهان از باد نوروزی جوان شد
11
جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شد
22
شمال صبحدم مشکین نفس گشت
صبای گرمرو عنبرفشان شد
33
تو گویی آب خضر و آب کوثر
ز هر سوی چمن جویی روان شد
44
چو گل در مهد آمد بلبل مست
به پیش مهد گل نعرهزنان شد
55
کجایی ساقیا درده شرابی
که عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
66
قفس بشکن کزین دام گلوگیر
اگر خواهی شدن اکنون توان شد
77
چه میجویی به نقد وقت خوش باش
چه میگوئی که این یک رفت و آن شد
88
یقین میدان که چون وقت اندر آید
تو را هم میبباید از میان شد
99
چو باز افتادی از ره ره ز سر گیر
که همره دور رفت و کاروان شد
1010
بلایی ناگهان اندر پی ماست
دل عطار ازین غم ناگهان شد
زمین

