غزل شمارهٔ 613
Toggle stanza 1من نمیرم زانکه بی جان میزیم
11
من نمیرم زانکه بی جان میزیم
جان نخواهم چون به جانان میزیم
22
در ره عشق تو چون جان زحمت است
لاجرم بی زحمت جان میزیم
33
چون بلای خویشتن دیدم وجود
از وجود خویش پنهان میزیم
44
در امید و بیم عشقت همچو شمع
گاه خندان گاه گریان میزیم
55
همچو غنچه از سر تر دامنی
غرق خون سر در گریبان میزیم
66
روز و شب بر خشک کشتی راندهام
گرچه دایم غرق طوفان میزیم
77
از سر زلف تو اندیشم همه
گرچه حالی را پریشان میزیم
88
ماه رویا بر امید خلعتم
بس برهنه این چنین زان میزیم
99
از بر خود خلعت خاصم فرست
زانکه بیتو ژنده خلقان میزیم
1010
از برونم پردهٔ اطلس چه سود
چون درون پرده عریان میزیم
1111
همچو عطار از جهان فارغ شده
سر نهاده در بیابان میزیم

