غزل شمارهٔ 327
Toggle stanza 1هر که را اندیشهٔ درمان بود
11
هر که را اندیشهٔ درمان بود
درد عشق تو برو تاوان بود
22
بر کسی درد تو گردد آشکار
کو ز چشم خویشتن پنهان بود
33
گرچه دارد آفتابی در درون
لیک همچون ذره سرگردان بود
44
ای دل محجوب بگذر از حجاب
زانکه محجوبی عذاب جان بود
55
گر هزاران سال باشی در عذاب
میتوان گفتن که بس آسان بود
66
لیک گر افتد حجابی در رهت
این عذاب سخت صد چندان بود
77
چند اندیشی بمیر از خویش پاک
تا نمیری کی تو را درمان بود
88
چون بمیرد شمع برهد از بلا
نه دگر سوزنده نه گریان بود
99
هر دم از سر گیر چو شمع و بسوز
زانکه سوز شمع تا پایان بود
1010
چون بسوزی پاک پیش چشم تو
هر دو کون و ذرهای یکسان بود
1111
عرش را گر چشم جان آید پدید
تا ابد در خردلی حیران بود
1212
عرش و خردل و آنچه در هر دو جهان است
ذره ذره جامهٔ جانان بود
1313
تو درون جامهٔ جانان مدام
تا ایازت دایما سلطان بود
1414
صد هزاران چیز داند شد به طبع
آن عصا کان لایق ثعبان بود
1515
آن عصا کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصای موسی عمران بود
1616
وان نفس کان مردگان را زنده کرد
نی دم عیسی حکمتدان بود
1717
آن عصا آنجا یدالله بود و بس
وان نفس بی شک دم رحمان بود
1818
وان هزاران خلق کز داود مرد
آن نه زین الحان که زان الحان بود
1919
در بر مردی که این سر پی برد
مردی رستم همه دستان بود
2020
گر ندانستی تو این سر تن بزن
تا در آن ساعت که وقت آن بود
2121
تن زن ای عطار و تن زن دم مزن
زانکه اینجا دم زدن نقصان بود
زمین

