بخش 16 - میخانهٔ فرنگ

The Wine-Shop of the West

Toggle stanza 1
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ
1

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ

جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

مجھے وہ دن یاد ہیں کہ مغرب کے میخانے میں تھا وہاں کا جام سکندر کے آئینے سے بڑھ کر روشن ہے (زیادہ چمکدار ہیں ) ۔

I well recall the days that I spent in the Wine-Shop of the West. Its wine-bowls shine like Alexander’s looking-glass.

2

چشم مست می فروشش باده را پروردگار

باده‌خواران را نگاه ساقی‌اش پیغمبر است

اس کے مے فروش کی مست آنکھ شراب کی پروردگار ہے ۔ بادہ خواروں کے لیے اس کے ساقی کی نگاہ پیغمبر ہے (مے فروش ان کا رب ہے اور ساقی ان کا پیغمبر) ۔

Its saki’s eyes are as intoxicating as its wine, and every glance of theirs conveys a message to some drinker’s breast.

3

جلوهٔ او بی کلیم و شعلهٔ او بی خلیل

عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است

اس کا جلوہ بے کلیم اور اس کی آگ بے خلیل ہے ۔ بے پروا عقل عشق کی پونجی کو غارت کرنے والی ہے ۔

But O it has no Moses to experience epiphanies, no Abraham to undergo ordeals by fire. There intellect with careless ease robs Love of its entire possessions:

4

در هوایش گرمیٔ یک آهِ بیتابانه نیست

رندِ این میخانه را یک لغزشِ مستانه نیست

اس کی فضا میں چھاتی توڑ کر نکلنے والی آہ کی گرمی نہیں ۔ اس میخانے کے رند کو ایک بھی لغزش مستانہ نصیب نہیں ۔

And there is no heat in its air of a fervent sigh. No one is so intoxicated by its wine as to sway on his feet.

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

کوس شه خالی و بانک غلغلش درد سر است

هر که قانع شد به خشک و تر شه بحر و بر است

امیرخسرو دهلویدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 3 - قصیدهٔ دریای ابرار «این تلخ می که هست دل مرده را حیات زهر است در دهان حریفان بد فعال»

تا نفس باقی است دردل ر‌نگ‌کلفت مضمراست

آب این آیینه‌ها یکسرکدورت‌پرور است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 468

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 469

خاموشی‌ام جنونکدهٔ شور محشر است

آغوش حیرت نفسم ناله‌پرور است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 470

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 471

کنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برتر است

رخنه ها دان کش به دیوار حصار دین در است

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6

حبذا قصری که ایوانش ز کیوان برتر است

قبه والای او بالای چرخ اخضر است

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 7

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 126

یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است

گر به صورت غایب است اما به معنی حاضر است

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 128

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است

عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور