Toggle stanza 1
ابلهی دید اشتری به چرا
1

ابلهی دید اشتری به چرا

گفت نقشت همه کژست چرا

2

گفت اشتر که اندرین پیکار

عیب نقاش می‌کنی هش‌دار

3

در کژی‌ام مکن به نقش نگاه

تو ز من راه راست رفتن خواه

4

نقشم از مصلحت چنان آمد

از کژی راستی کمان امد

5

تو فضول از میانه بیرون بر

گوش خر در خور است با سرِ خر

6

هست شایسته گرچه ت آمد خشم

طاق ابرو برای جفتی چشم

7

هرچه او کرده عیب او مکنید

با بد و نیک جز نکو مکنید

8

دست عقل از سخت بنیرو شد

چشم خورشیدبین ز ابرو شد

9

زشت و نیکو به نزد اهل خرد

سخت نیک است از او نیاید بد

10

به خدایی سزا مر او را دان

شب و شبگیر رو مر او را خوان

11

آن نکوتر که هرچه زو بینی

گرچه زشت آن همه نکو بینی

12

جسم را قسم راحت آمد و رنج

روح را راحت است همچون گنج

13

لیک ماری شکنج بر سر اوست

دست و پای خرد برابر اوست

Sources

Persian text source: Ganjoor