بخش 24 - حکایت
Toggle stanza 1کرد روزی عمر به رهگذری
11
کرد روزی عمر به رهگذری
سوی جوقی ز کودکان نظری
22
همه مشغول گشته در بازی
کرده هریک همی سرافرازی
33
هریکی از پس مصارعتی
بنمودی ز خود مسارعتی
44
برکشیده برای خطّ و ادب
جامه از سر برون به رسم عرب
55
چون عمر سوی کودکان نگرید
حشمتش پردهٔ طرب بدرید
66
کودکان زو گریختند به تفت
جز که عبدالله زبیر نرفت
77
گفت عمّر ز پیش من به چه فن
تو بنگریختی بگفتا من
88
چه گریزم ز پیشت ای مُکرم
نه تو بیدادگر نه من مُجرم
99
نزد آنکس که دید جوهر خود
چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد
1010
میر چون جفت دین و داد بود
خلق را دل ز عدل شاد بود
1111
ور بود رای او سوی بیداد
ملک خود داد سر به سر بر باد
1212
نیک باشی ز دردسر رستی
ور بدی جمله عهد بشکستی
1313
چون گرفتی ز عدل توشهٔ خویش
مرکب تو بود دو منزل پیش
1414
آنچنان شو به حیرت آبادش
که دگر یاد ناید از یادش
Sources
Persian text source: Ganjoor

