Toggle stanza 1
کرد روزی عمر به رهگذری
1

کرد روزی عمر به رهگذری

سوی جوقی ز کودکان نظری

2

همه مشغول گشته در بازی

کرده هریک همی سرافرازی

3

هریکی از پس مصارعتی

بنمودی ز خود مسارعتی

4

برکشیده برای خطّ و ادب

جامه از سر برون به رسم عرب

5

چون عمر سوی کودکان نگرید

حشمتش پردهٔ طرب بدرید

6

کودکان زو گریختند به تفت

جز که عبدالله زبیر نرفت

7

گفت عمّر ز پیش من به چه فن

تو بنگریختی بگفتا من

8

چه گریزم ز پیشت ای مُکرم

نه تو بیدادگر نه من مُجرم

9

نزد آنکس که دید جوهر خود

چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد

10

میر چون جفت دین و داد بود

خلق را دل ز عدل شاد بود

11

ور بود رای او سوی بیداد

ملک خود داد سر به سر بر باد

12

نیک باشی ز دردسر رستی

ور بدی جمله عهد بشکستی

13

چون گرفتی ز عدل توشهٔ خویش

مرکب تو بود دو منزل پیش

14

آنچنان شو به حیرت آبادش

که دگر یاد ناید از یادش

Sources

Persian text source: Ganjoor