بخش 62 - حکایت در حقیقت تصوّف
Toggle stanza 1صوفیی از عراق با خبری
11
صوفیی از عراق با خبری
به خراسان رسید زی دگری
22
گفت شیخا طریقتان بر چیست
پیرتان این زمان نگویی کیست
33
راه و آیینتان مرا بنمای
دُرج دُرّت به پیش من بگشای
44
چیست آیین و رسم و راه شما
به که باشد همه پناه شما
55
آن خراسانی این دگر را گفت
ای شده با همه مرادی جفت
66
آن نصیبی که اندر آن سخنیم
بخوریم آن نصیب و شکر کنیم
77
ور نیابیم جمله صبر کنیم
آرزو را به دل درون شکنیم
88
گفت مرد عراقی ای سره مرد
این چنین صوفیی نشاید کرد
99
کین چنین صوفیی بیایمان
اندر اقلیم ما کنند سگان
1010
چون بیابند استخوان بخورند
ورنه صابر بوند و درگذرند
1111
گفت بر گوی تا شما چکنید
که به دل دور از انُده و حزنید
1212
گفت ما چون بُوَد کنیم ایثار
ور نباشد به شکر و استغفار
1313
هم براین گونه روز بگذاریم
بوده نابوده رفته انگاریم
1414
راه ما این بود که بشنودی
این چنین شو که هَم تو(تو هَم که) برسودی
Sources
Persian text source: Ganjoor

