Toggle stanza 1
دل خود را ز تاب و تابش طمع
1

دل خود را ز تاب و تابش طمع

تافته و تفته دار چون دل شمع

2

کان فتیله که بر فروزندش

تا نشد تافته نسوزندش

3

آن نباشد ولی که چون سرخاب

رود از بهر آبروی بر آب

4

ولی آنست کو ز خود بجهد

پای بر آب روی خویش نهد

5

ورنه او آب را هوا دارد

دل او بی‌کله قبا دارد

6

گرچه خود را به آب بسپارد

مر هبا را هوا نگهدارد

7

گر بدو نیک و مهر و کین باشد

هرچه جز دین حجاب دین باشد

8

در ره دین تنت حجاب تو است

هستی تو برت نقاب تو است

9

هستی خویش را ز ره برگیر

تا شوی بر نهاد هستی میر

10

بیخودان را ز خود چه فایده است

عشق و مقصود خویش بیهده است

11

بی‌خودی ملک لایزالی دان

ملکتی نسیه نیست حالی دان

12

هرکه مقصود را طلب کار است

در رهِ صدق سخن بیکار است

13

دل ز مقصود خویشتن برگیر

حکم را باش و کارت از سر گیر

14

نشوی بر نهاد خود سالار

به نماز و به روزهٔ بسیار

15

زانکه هرچند گرد برگردی

زین دو هر لحظه خواجه‌تر گردی

16

گر همی لکهنت کند فربه

سیر خوردن ترا ز لکهن به

17

صفت دوستان هر جایی

چیست جز تیرگی و رعنایی

18

دوستان را رسد که در ره راز

تیره رایی کند برِ غمّاز

Sources

Persian text source: Ganjoor

بخش 60 - فی ذمّ‌الطمع والحرص — Hadiqat al-Haqiqa wa Shariʿat al-Tariqa · ZindeRood