شمارهٔ 3 - در مدح خواجه حکیم حسن اسعد غزنوی

Stanza 1
Toggle stanza 1
حادثهٔ چرخ بین فایدهٔ روزگار
1

حادثهٔ چرخ بین فایدهٔ روزگار

سیر ز انجم شناس حکم ز پروردگار

2

نیز نباشد مدام هست چو بر ما گذار

حسرت امشب چو دوش محنت فردا چو دی

Stanza 2
Toggle stanza 2
اسب قناعت بتاز پیش سپاه قدر
3

اسب قناعت بتاز پیش سپاه قدر

عدل خداوند را ساز ز فضلش سپر

4

یافه‌مگوی و مبین از فلک این خیر و شر

سایق علم‌ست این منتهی و مبتدی

Stanza 3
Toggle stanza 3
حال فلک را مجوی سیر ملک را مگوی
5

حال فلک را مجوی سیر ملک را مگوی

سلک جواهی مگیر بر ره معنی بپوی

6

نادره شعری بگوی حسن سعادت بجوی

نزد ظریفی خرام چون حسن اسعدی

Stanza 4
Toggle stanza 4
آنکه ز الماس عقل در معانی بسفت
7

آنکه ز الماس عقل در معانی بسفت

سوسن اقبال و بخت در چمن او شکفت

8

عقل چون آن حال دید در سر با خود بگفت

دیر زیاد آنکه شد در ره من مهتدی

Stanza 5
Toggle stanza 5
حاجت عقل اندرو گشت روا ای عجب
9

حاجت عقل اندرو گشت روا ای عجب

ساخت هم از بهر خویش از دل و طبعش سلب

10

نزد همه کس سخنش گشت روا زین سبب

عقلش چون مقتداست طبع ورا مقتدی

Stanza 6
Toggle stanza 6
او سبب عز دهر یافته از بخت خویش
11

او سبب عز دهر یافته از بخت خویش

ساخته بر اوج چرخ همت او تخت خویش

12

عالم علوی کشد خاطر او رخت خویش

دیده مجال سخن در وطن مفردی

Stanza 7
Toggle stanza 7
خط سخنهای خوب یافت ز گنج کلام
13

خط سخنهای خوب یافت ز گنج کلام

بحر معانی گرفت همت طبعش تمام

14

نزدش باز آمد او کرد چو آنجا مقام

گویی بر اوج ساخت جایگه عابدی

Stanza 8
Toggle stanza 8
آفت ادبار و نحس کرد ز پیشش رحیل
15

آفت ادبار و نحس کرد ز پیشش رحیل

سعد نجوم فلک جست مر او را دلیل

16

عاجز او شد حسود دشمن او شد ذلیل

دید چو در دولتش قاعدهٔ سرمدی

Stanza 9
Toggle stanza 9
حد و کمال دو چیز خاطر و آن همتش
17

حد و کمال دو چیز خاطر و آن همتش

ساحت آن عرش گشت مسکین این فکرتش

18

نیست عجب کز فلک از قبل رفعتش

نازد بر همتش حاسد آن حاسدی

Stanza 10
Toggle stanza 10
ای شده اشکال شعر از دل و طبعت بیان
19

ای شده اشکال شعر از دل و طبعت بیان

ساخته از عقل و فضل بر تن و جان قهرمان

20

عین سعادت چو گشت طبع ترا ترجمان

دیوانها ساز زود ز آن همم فرقدی

Stanza 11
Toggle stanza 11
حنجر ادبار را خنجر اقبال زن
21

حنجر ادبار را خنجر اقبال زن

سلسلهٔ جاه در کنگر سدره فگن

22

ناز همالان مکش زان که به هر انجمن

از همه در علم و فضل افضلی و اوحدی

Stanza 12
Toggle stanza 12
آیت بختت نمود از عز برهان خویش
23

آیت بختت نمود از عز برهان خویش

سیرت زیبات یافت از خط سامان خویش

24

عادت خوبت براند بر دل فرمان خویش

دیدهٔ اقبال را اکنون چون اثمدی

Stanza 13
Toggle stanza 13
حافظ چون خاطری صافی چون جوهری
25

حافظ چون خاطری صافی چون جوهری

ساکن چون کوه و کان روشن چون آذری

26

نرم چو آب روان زان به گه شاعری

ناب تو چون لولوی صاف تو چون عسجدی

Stanza 14
Toggle stanza 14
کبر حیا شد چو دید آن دل و طبع و سخات
27

کبر حیا شد چو دید آن دل و طبع و سخات

سحر مبین چو یافت خاطر شعر و ثنات

28

عیش هنی شد چو یافت سیرت و زیب و لقات

دیو زیان شد چو یافت در تو فر مرشدی

Stanza 15
Toggle stanza 15
حاسد تا در جهان نیست چو ناصح به دل
29

حاسد تا در جهان نیست چو ناصح به دل

ساخته با نیک و بد راست چو با آب، گل

30

نیست به چهره حبش بابت چین و چگل

تا نبود نزد عقل راد بسان ردی

Stanza 16
Toggle stanza 16
حربهٔ اقبال گیر ساز ز طبعش فسان
31

حربهٔ اقبال گیر ساز ز طبعش فسان

شو ز نحوست بری کن به سعادت مکان

32

نامهٔ اقبال خوان زان که تویی خوش زبان

کعبهٔ زوار را تو حجرالاسودی

Stanza 17
Toggle stanza 17
گردش گردون و دهر جز به رضایت مباد
33

گردش گردون و دهر جز به رضایت مباد

سیر کواکب به سعد دور ز رایت مباد

34

عون عنایت به تو جز ز خدایت مباد

دین خداییت باد با روش احمدی

Stanza 18
Toggle stanza 18
حسرت و رنج و بدی یار و صدیقت مباد
35

حسرت و رنج و بدی یار و صدیقت مباد

سیرت و رسم بدان کار و طریقت مباد

36

نیکی یار تو باد نحس رفیقت مباد

بخش تو نیکی و سعد سهم حسودت بدی

Sources

Persian text source: Ganjoor