غزل شمارهٔ 237
Toggle stanza 1گفتم از عشقش مگر بگریختم
11
گفتم از عشقش مگر بگریختم
خود به دام آمد کنون آویختم
22
گفتم از دل شور بنشانم مگر
شور ننشاندم که شور انگیختم
33
بند من در عشق آن بت سخت بود
سختتر شد بند تا بگسیختم
44
عاشقان بر سر اگر ریزند خاک
من به جای خاک آتش ریختم
55
بر بناگوش سیاه مشک رنگ
از عمش کافور حسرت بیختم
66
عاجزم با چشم رنگ آمیز او
گرچه از صد گونه رنگ آمیختم

