غزل شمارهٔ 163
Toggle stanza 1هر کرا در دل بود بازار یار
11
هر کرا در دل بود بازار یار
عمر و جان و دل کند در کار یار
22
خاصه آن بی دل که چون من یک زمان
بر زمین نشکیبد از دیدار یار
33
کبک را بین تا چگونه شد خجل
زان کرشمه کردن و رفتار یار
44
بنگر اندر گل که رشوت چون دهد
خون شود لعل از پی رخسار یار
55
در جهان فردوس اعلا دارد آنک
یک نفس بودست در پندار یار
66
در همه عالم ندیدم لذتی
خوشتر و شیرینتر از گفتار یار
77
همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخ
بی لب یاقوت شکّربار یار
88
باد نوشین دوش گفتی ناگهان
چین زلف آشفت بر گلنار یار
99
زان قبل امروز مشک آلود گشت
خانه و بام و در و دیوار یار
1010
رشک لعل و لولو اندر کوه و بحر
زان عقیق و لولو شهوار یار
1111
شد دلم مسکین من در غم نژند
من ندانم پیش ازین هنجار یار
1212
دست بر سر ماند چون کژدم دلم
زان دو زلفین سیه چون مار یار
1313
هوش و عقلم بردهاند از دل تمام
آن دو نرگس بر رخ چون نار یار
1414
مر سنایی را فتاد این نادره
چون معزی گفت از اخبار یار
1515
آنچه من میبینم از آزار یار
گر بگویم بشکنم بازار یار

