غزل شمارهٔ 164
Toggle stanza 1چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر
11
چون رخ به سراب آری ای مه به شراب اندر
اقبال گیا روید در عین سراب اندر
22
ور رای شکار آری او شکر شکارت را
الحمد کنان آید جانش به کباب اندر
33
جلاب خرد باشد هر گه که تو در مجلس
از شرم برآمیزی شکر به گلاب اندر
44
راز «ارنی ربی» در سینه پدید آید
گر زخم زند ما را چشم تو به خواب اندر
55
جانها به شتاب آرد لعلت به درنگ اندر
دلها به درنگ آرد لعلت به شتاب اندر
66
هر لحظه یکی عیسی از پرده برون آری
مریمکدهها داری گویی به حجاب اندر
77
مهر تو برآمیزد پاکی به گناه اندر
قهر تو درانگیزد دیوی به شهاب اندر
88
ما و تو و قلاشی چه باک همی با تو
راند پسر مریم خر را به خلاب اندر
99
هر روز بهشتی نو ما را بدهی زان لب
دندان نزنی هرگز با ما و ثواب اندر
1010
دانی که خراباتیم از زلزلهٔ عشقت
کم رای خراج آید شه را به خراب اندر
1111
ما را ز میان ما چون کرد برون عشقت
اکنون همه خود خوان خود ما را به خطاب اندر
1212
ما گر تو شدیم ای جان نشگفت که از قوت
دراج عقابی شد چون شد به عقاب اندر
1313
ای جوهر روح ما درهم شده با عشقت
چون بوی به باد اندر چون رنگ به آب اندر
1414
یارب چه لبی داری کز بهر صلاح ما
جز آب نمیباشد با ما به شراب اندر
1515
از دل چکنی وقتی در عشق سوال او را
در گوش طلب جان را چون شد به جواب اندر
1616
شعری به سجود آید اشعار سنایی را
هر گه که تو بسرایی شعرش به رباب اندر
Zameen

