غزل شمارهٔ 268
Toggle stanza 1بی صحبت تو جهان نخواهم
11
بی صحبت تو جهان نخواهم
بی خشنودیت جان نخواهم
22
گر جان و روان من بخواهی
یک دم زدنت امان نخواهم
33
جان را بدهم به خدمت تو
من خدمت رایگان نخواهم
44
رضوان و بهشت و حور و عین را
بی روی تو جاودان نخواهم
55
بر من تو نشان خویش کردی
حقا که جز این نشان نخواهم
66
بیگانه بود میان ما جان
بیگانه درین میان نخواهم
77
من عشق تو کردم آشکارا
عشق چو تویی نهان نخواهم
88
هر گه که مرا تو یار باشی
من یاری این و آن نخواهم
99
تو سودی و دیگران زیانند
تا سود بود زیان نخواهم
1010
اکنون که مرا عیان یقین شد
زین پس به جز از عیان نخواهم

