غزل شمارهٔ 94
Toggle stanza 1مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد
11
مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد
به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد
22
بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد
بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد
33
به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جان
یقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد
44
سحرگه صعبتر باشد مرا هجران آن دلبر
که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد
55
همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر
ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
هوس تا چند بر دل تهمت هر خشک و تر بندد
بدزدم در خود آغوشی که بر آفاق دربندد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 957
چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد
زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 2882
کسی کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد
برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد؟
SanaiDivan-e AshʿarQasaʾidقصیدهٔ شمارهٔ 32

