غزل شمارهٔ 187
Toggle stanza 1ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس
11
ای من غلام روی تو تا در تنم باشد نفس
درمان من در دست توست آخر مرا فریاد رس
22
در داستان عشق تو پیدا نشان عشق تو
در کاروان عشق تو عالم پر از بانگ جرس
33
نیکو بشناسم ز زشت در عشقت ای حوراسرشت
ار بیتو باشم در بهشت آید به چشمم چون قفس
44
از نزدت ار فرمان بود جان دادنم آسان بود
دارم ز تو تا جان بود در دل هوا در جان هوس
55
چشمم بهسان لالهها اشکم بهسان ژالهها
هر ساعت از بس نالهها بر من فرو بندد نفس
66
ای بت شمن پیشت منم جانم تویی و تن منم
گر کافرم گر مؤمنم محراب من روی تو بس
77
هر چند بیگاه و بهگه کمتر کنی بر من نگه
زین کرده باشم سال و مه میدان عشقت را فرس
88
گر حور جنت فیالمثل آید بر من با حلل
من بر تو نگزینم بدل جز تو نخواهم هیچکس
99
پرهیزم از بدگوی تو زان کمتر آیم سوی تو
پس چون کنم کان کوی تو یک دم نباشد بی عسس
Zameen

