غزل شمارهٔ 242
Toggle stanza 1به دردم به دردم که اندیشه دارم
11
به دردم به دردم که اندیشه دارم
کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم
22
به وقتی که دولت بپیوست با من
بپیوست هجرش به غم روزگارم
33
که داند که حالم چگونست بی تو
که داند که شبها همی چون گذارم
44
خیالش ربودست خواب از دو چشم
گرفتنش باید همی استوارم
55
ز من برد نرمک همی هوشیاری
کنون با غم او نه بس هوشیارم
66
اگر غمگنان را غم اندر دل آمد
چرا غمگنم من چو من دل ندارم
77
چون آن گوهر پاک از من جدا شد
سزد گر من از چشم یاقوت بارم
88
وگر من نپایم به آزاد مردی
ببینند مردم که چون بی قرارم
99
همی داد ندهد زمانه مهان را
اگر داد دادی نرفتی نگارم
1010
چو من یادگارش دل راد دارم
دهد هجر گویی به جان زینهارم
Zameen

