غزل شمارهٔ 210
Poet: Sanai
Toggle stanza 1تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط
11
تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط
ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط
22
برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین
تا به دلها درنگون شد رؤیت انس و نشاط
33
من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل
تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط
44
اختلاط عشق تو با جان من باشد همی
تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط
55
در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم
خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط
66
تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان
خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط
77
احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق
تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط
88
ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست
ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط
99
هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت
من نمیبینم بهشت و بیش رفتم صد صراط
1010
از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان
گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

