غزل شمارهٔ 112
Toggle stanza 1خوبت آراست ای غلام ایزد
11
خوبت آراست ای غلام ایزد
چشم بد دور! خه! بهنامایزد!
22
نافرید و نیاورید به حسن
هیچ صورت چو تو تمام ایزد
33
در جهان جمالت از رخ و زلف
بهم آورد صبح و شام ایزد
44
سبب آبروی جانها کرد
خاک کوی تو گام گام ایزد
55
از پی عزت جمال تو داد
صورت لطف را قوام ایزد
66
از پی منّت وجود تو کرد
گردنان را به زیرِ وام ایزد
77
از پی خدمت رکاب تو داد
آدمی را دم دوام ایزد
88
کرد گرد سم ستور رهت
سرمهٔ چشم خاص و عام ایزد
99
برهمن را چو پرسی ایزد کیست
گوید آن رخ نگر کدام ایزد
1010
ای به هر دم شراب آدم خوار
زده بر جام جانت جام ایزد
1111
سر دام خودی نداری هیچ
زان مدامت دهد مدام ایزد
1212
وز برای شکار دلها ساخت
خال تو دانه زلف دام ایزد
1313
آنچنان کعبهای که هست ترا
در و دیوار و صحن و بام ایزد
1414
بده انصاف هیچ وا نگرفت
از تو از نیکویی و کام ایزد
1515
خوبت آراستهست طرفه تر آنک
خود همی گویدت به نام ایزد
1616
تو مقیمی از آن سنایی را
داد بر درگهت مقام ایزد

