غزل شمارهٔ 209
Toggle stanza 1از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را
11
از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را
توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
22
دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن
نیست هر نادیده لایق جامه پوشیده را
33
گرچه باشد صیقل زنگ کدورت ماه عید
ناخن الماس باشد، داغ ماتم دیده را
44
خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است
نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را
55
می نمودم وحشت از کثرت، ندانستم که خار
از گریبان سر برآرد دامن برچیده را
66
چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال؟
در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟
77
بی قراری های دل زنگ کدورت را فزود
پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
88
بهره زان موی میان نازک خیالان می برند
در نیابد هر کسی این معنی پیچیده را
99
زلف با افتادگی بر سر کشان غالب شود
فتح باشد در رکاب این رایت خوابیده را
1010
نیست جز انسان کسی شایسته اوصاف حق
شاه می بخشد به خاصان جامه پوشیده را
1111
سخت تر گردد گره، هر گاه صائب تر شود
باده هیهات است بگشاید دل غم دیده را
Zameen

