غزل شمارهٔ 898
Toggle stanza 1دست کوته مکن از دامن احسان طلب
11
دست کوته مکن از دامن احسان طلب
تا کشی نکهت یوسف ز گریبان طلب
22
سالک آن به که شکایت ز ملامت نکند
که بود زخم زبان، خار بیابان طلب
33
رهرو عشق محال است که افسرده شود
عرق سرد ندارد تب سوزان طلب
44
پنجه سعی ترا ناخن غیرت کُندست
ورنه بی لعل و گهر نیست رگ کان طلب
55
از طلب چون شوم آسوده، که هر چشم زدن
می شود تازه ز رخسار تو ایمان طلب
66
شاهد ناطق کاملطلبان خاموشی است
شکوه دوری راه است ز نقصان طلب
77
آسمانها نفس بیهدهای می سوزند
به دویدن نشود قطع، بیابان طلب
88
چشمپوشیده ز دیدار چه لذت یابد؟
چه کند جلوه مطلوب به حیران طلب؟
99
جذبهای را به عنانگیری شوقم بفرست
که ازین بیش ندارم سر و سامان طلب
1010
خار صحرای جنون از دل من سیراب است
زهره شیر بود آب نیستان طلب
1111
من چه گنجشک ضعیفم، که هزاران سیمرغ
بال و پر ریخته در سیر بیابان طلب
1212
جلوه شاهد مقصود بود پرده نشین
تا مصفا نشود آینه جان طلب
1313
پای از حلقه زنجیر گذارد بر تخت
هر که یک چند کند صبر به زندان طلب
1414
هر که چون غنچه کشد دست تصرف در جیب
ای بسا گل که بچیند ز گلستان طلب
1515
صائب از زخم زبان، عشق، محابا نکند
خس و خاشاک بود سنبل و ریحان طلب

